سکوت
گفتم كه سكوت ... ! از چه رو لالي و كور ؟
فرياد بكش ، كه زندگي رفت به گور
گفتا كه خموش ! تا كه زنداني زوربهتر شنود ، نداي تاريخ ز دور
بستم ز سخن لب ، و فرا دادم گوشديدم كه ز بيكران ، دردي خاموش
فرياد زمان ، رميده در قلب سروشكاي ژنده به تن ، مردن كاشانه به دوش
بس بود هر آنچه زور بي مسلك پستدر دامن اين تيره شب مرده پرست
با فقر سياه ... طفل سرمايه ي مستقلب نفس بيكستان ، كشت ... شكست
دل زنده كنيد تا بميرد ناكاماين نظم سياه و ... فقر در ظلمت شام
برسر نكشد ، خزيده از بام به بامخون دل پا برهنگان ، جام به جام
نابود كنيد ٬ يأس را در دل خويش
كاين ظلمت درد گستر ، زار پريشمحكوم به مرگ جاوداني است ... بلي
شب خاك بسر زند ، چو روز آيد پيش
|+|
نوشته شده توسط حورا در چهارشنبه نوزدهم مهر 1385 و ساعت 5:20 بعد از ظهر



