تبليغاتX
نغمه درد :: « کارم از گریه گذشت ست بدان می خندم »
 
پنج وارونه چه معنا دارد ؟ 

پنج وارونه چه معنا دارد ؟
خواهر کوچکم از من پرسید   من به او خندیدم
کمی آزرده و حیرت زده گفت : روی دیوارو درختان دیدم !
باز هم خندیدم
گفت : مهران پسر همسایه   پنج وارونه به مینو میداد ؟؟؟
بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم :
هر زمان بارش بی وقفه ی درد   سقف کوتاه دلت را خم کرد
بی گمان میفهمی
پنج وارونه چه معنا دارد؟!!!


|+|
نوشته شده توسط حورا در جمعه بیست و نهم مهر 1384 و ساعت 10:45 بعد از ظهر
وفايی کو؟!!! 

 

جهان را از کدورت تيره می بينم صفايی کو؟

همه بيگانه اند اي آشنايان، آشنايی کو؟

نشانی نيست جز نامی از آيين وفاداری

همه کين است و بد خواهی، صفايی کو، وفايی کو؟

 

|+|
نوشته شده توسط حورا در سه شنبه بیست و ششم مهر 1384 و ساعت 8:0 بعد از ظهر
چرا تنهايي؟!!! 

تو اگر ميدانستي که چه زجري دارد و چه دردي دارد خنجر از دست عزيزان خوردن از من خسته و تنها نميپرسيدي: آه اي دوست چرا تنهايي؟!

 

|+|
نوشته شده توسط حورا در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384 و ساعت 0:36 قبل از ظهر
شبهای بی مهتاب !!! 

زندگي در چشم من شبهاي بي مهتاب را ماند

شعر من نيلوفر پژمرده در مرداب را ماند

ابر بي باران اندوهم

خار خشك سينه كوهم

سالها رفته است كز هر آرزو خاليست آغوشم

نغمه پرداز جمال و عشق بودم آه

حاليا خاموش خاموشم

ياد از خاطر فراموشم

روز ، چون گل ، مي شكوفد بر فراز كوه

عصر ، پرپر مي شود اين نوشكفته در سكوت دشت

روزها اينگونه پرپر گشت

لحظه هاي بي شكيب عمر

چون پرستوهاي بي آرام در پرواز

رهروان را چشم حسرت باز ....

اينك اينجا شعر و ساز و باده آماده است

من كه جام هستيم از اشك لبريز است مي پرسم ؛

-        « در پناه باده بايد رنج دوران را زخاطر برد ؟

-        با فريب شعر بايد زندگي را رنگ ديگر داد ؟

-        در نواي ساز بايد ناله هاي روح را گم كرد ؟ »

ناله من مي تراود از در و ديوار

آسمان ، اما سراپا گوش و خاموش است !

همزباني نيست تا گويم به زاري : اي دريغ

ديگرم مستي نمي بخشد شراب ،

جام من خالي شدست از شعر ناب

ساز من فريادهاي بي جواب !

نرم نرم از راه دور

روز چون گل مي شكوفد بر فراز كوه

روشنايي مي رود در آسمان بالا

ساغر ذرات هستي از شراب نور سرشار است ، اما من :

همچنان در ظلمت شبهاي بي مهتاب

همچنان پژمرده در پهناي اين مرداب

همچنان لبريز از اندوه مي پرسم ؛

-« جام اگر بشكست ؟

ساز اگر بگسست ؟

شعر اگر ديگر به دل ننشست ؟ » .....

 

|+|
نوشته شده توسط حورا در جمعه بیست و دوم مهر 1384 و ساعت 9:10 قبل از ظهر
عشق یعنی تا ابد با من بمان !!! 

 

عشق يعني خون دل يعني جفا

عشق يعني درد و دل يعني صفا

عشق يعني يك شهاب و يك سراب

 عشق يعني يك سلام و يك جواب

عشق يعني يك نگاه و يك نياز

 عشق يعني عالمي راز و نياز

عشق يعني تا ابد فاني شدن

   عشق يعني عابد و زاهد شدن

عشق يعني همچو ليلا خون شدن

يا چو مجنون راهي صحرا شدن

عشق يعني تيشه فرهاد ها

عشق يعني عالم فرياد ها

عشق يعني زخم کوه بيستون

عشق يعني ناله هاي درد و خون

عشق يعني در جهان رسوا شدن

عشق يعني يکه و تنها شدن

عشق يعني التماس و انتظار

عشق يعني تا ابد با من بمان

|+|
نوشته شده توسط حورا در سه شنبه نوزدهم مهر 1384 و ساعت 4:37 بعد از ظهر
عاشق دیوانه !!! 

                با تو گفتم :

                  «حذر از عشق ؟ ندانم

                      سفر از پيش تو ؟ هرگز نتوانم

               روز اول که دل من به تمناي تو پر زد

                  چون کبوتر لب بام تو نشستم

       تو به من سنگ زدي من نه رميدم نه گسستم »

            باز گفتم: که تو صيادي و من آهوي دشتم

           تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

                            حذر از عشق ندانم

               سفر از پيش تو هرگز نتوانم ؛ نتوانم ... !

                     شدم آن عاشق ديوانه که بودم !

 

|+|
نوشته شده توسط حورا در سه شنبه نوزدهم مهر 1384 و ساعت 4:21 بعد از ظهر
مرگ 

من مي دانم که روزي خواهم مرد , پس مرا در خاک مي نهيد !!!
مرا در تابوت سياهي بگذاريد , تا همه بدانند که سياه بخت بوده ا م !!!
چشمان مرا باز بگذاريد , تا تمامي جهان بدانند که چشم انتظار از اين دنيا رفته ام !!!
دستانم را از تابوت بيرون بگذاريد , تا همه بدانند که من به انچه مي خواستم نرسيده ام !!!
واخر يک پارچه سياه بر تابوتم بکشيد , تا همگان بدانند هر چه ظلمت بود کشيده ا م !!!

 

 

|+|
نوشته شده توسط حورا در دوشنبه هجدهم مهر 1384 و ساعت 10:36 بعد از ظهر
از که پنهان کنم ؟ 

از که پنهان کنم اين راز دل خستهء خويش! از بهاران که مرا رسوا کرد؟ از نسيمي که پيام آور توست؟ از سکوتي که در آن دارم از ياد تو و عشق تو صد گونه نشان؟ از نيازت که چو خون در همه رگهاي من جاريست؟ از خيالت که به هر ذرهء جان من زده پيوند؟ ازيادت که چنان خوشهء مهتاب شبم را کرده روشن؟
از خدايي که خودش ميداند ((( عشق وحشي تر از آنست که پنهان ماند)(( ؟
ازکه پنهان کنم اين راز
دل خستهء خويش
!
از نگاه مردمي که به چشمم غم عشقي ديدند و به سرگشتگيم خنديدند؟
از که پنهان کنم اين راز دل خستهء خويش؟؟؟

 

 

 

|+|
نوشته شده توسط حورا در دوشنبه هجدهم مهر 1384 و ساعت 3:15 بعد از ظهر
خدایا 
خدایا من در کلبه فقیرانه خود چیزی دارم که تو در عرش کبریایی خود آن را نداری . من چون تویی دارم و تو چون خودی نداری .

" دکتر علی شریعتی "

 

یکی بود یکی نبود . زمین عاشق خورشید شد و به خورشید گفت : " دورت بگردم "  بعدش دیگه توی رودرواسی موند .

 

|+|
نوشته شده توسط حورا در یکشنبه هفدهم مهر 1384 و ساعت 5:32 بعد از ظهر